به او بگو ييد دوستش دارم
فقط تویی که من می خوانمت


اون مطلبو خوندید حالا چی کار کنم

نظر بدید منتظرمsmilie


?الهه عشق | در 1387/5/13 ساعت 04:16 | پیوند | [ 3 ] نظر | ارسال نظر


 سلام چطوری بگم از کجا شروع کنم من 20 سالمه عشقه من 21 سالشه. من واون همسایه بودیم(یعنی هستیم). ما از بچگی با هم بزرگ شدیم اون از داداشم یکی دو سالی کوچیک تره ولی با هم دانشگاه قبول شدن خوب حالا  هر دو اونها فاراغ التحصیلن(فوق دیپلم مکانیک) حالا منم : دانشجو رشته کامپیوتر(کارشناسی). بعد اینکه داداشم نامزد گرفت و خواهرم هم. خوب اون بهم گفت که تصمیم داره بیاد خواستگاری البته اینطوری که  من می گم ساده نه. عشقم بعد اینکه با هزار نفر صحبت کردو همه رو به عنوان واسطه فرستاد جلو باز هم با  مخالفته خانواده ما مواجه شد خلاصه من بیچاره هم نمی تونستم حرفی بزنم به خدا تنها کسی که حرف منو  متوجه میشه کسی که عاشق باشه واز درد عشق داره هلاک میشه اما نونه حرف بزنه تنونه بگه که بابا من دوستش  دارم البته اونا هم نمی دونن چرا بهش می گن نه. از هر لحاظ که بگین  مورد پسندشون بود اما........................ بعد  علاقه 6 ساله خیلی سخته ترکش کنی.دامادم(شوهر خواهرم) خیلی امین ماست تمام کارها با اون مشورت می کنیم بهش می گیم داداش اونم میگه داداش.  چون دامادم همسایه ما بود(پسر عمه  هستن). وقتی باهاش صحبت می کنه گفت ما نمی تونیم واسه زندگی الهام(من) تصمیم بگیریم.گفت اون فعلا می خواد درس بخونه. بعد بهش قسم داد تا  مزاحم من نشه بزاره من درسمو بخونم.نوید (عشقه من)هم طاقت نیاورداومد دانشگاه من با دوستام تو حیاط  دانشگاه بودیم منتظر بودیم کلاس شروع بشه  یهو دیدمش برق از چشام پرید می خواستم از خوشحالی گریه کنم  ولی  نتونستم. یه برگه داد دستم بعد گفت من چند لحظه دیگه میام. بابا دوستام کشتن منو در باره اون به هیچ کس چیزی نگفته بودم بعد رفیتم سراغ فضولی 3تایی برگه رو باز کردیم شوکه شودم برگه اعزام خدمت بود.حالم گرفته شد فکر کردم تموم شد. دیدم اومد جلو گفت میتونیم بریم یه جا   صحبت کنیم منم با کمال میل قبول کردم. رفتیم پشت دانشگاه همینطور که می رفتیم بهم گفت  یه تصمیم گرفتم من که دیوانه ابروم رفت بد متوجه شدم فکر کردم میگه بستنی بخوریم من گفتم نه بسنتی تو این سرما وای  خندید گفت نه" تصمیم" نمی دونین از خجالت سرخ شدم. هیچی گفت فکراتو بکن منم بعد یک ماه بهش گفتم  صبر کن دو ماه شد هی اون زنگ می زد( البته ما فقط برای جواب با هم کمی صحبت کردیم.)  من گفتم باید صبر کنی بیچاره ما دوتا حتی ما نتونستیم واسه یه کمی هم از عشقی که بینمون هست واسه هم بنالیم من گفتم نمی خوام احساسی تصمیم بگیرم نویدم قبول کرد فقط خدا می دونه برای منو اون چی گذشت من نتونستم از علا قه ی خودم به اون چیزی به خانواده ام بگم نتونستم راضیشون کنم اصلا نمی تونستم  حرفی بزنم وقتی حرفی از اون می شد رنگم سرخ میشد زبونم لال .گذشت اون هر یه ماه منظر جوابه من بود زنگ می زد منم طبق معمول میگفتم صبر کن تا سروکله ی خواستگارام پیدا شد  با هزار بد بختی اونا رو  ردکردم.همه ی افراد فامیل که پسرشون هم سن ساله من بودن اومدن اخه من(تعریف نباشه) هم صورت زیبایی دارم هم سیرت زیبا چشمام هم که به رنگ اسمونه. سر یکی شون مریض شدم گفتم نمی خوام ماما نم اینا قبول  کردن.یکی هم که از اخلاقش خوشم نمیاد.بلاخره رسید 14 خرداد بود که  ما با خواهرم اینا قرار شد بریم  نور(نمک ابرود) رفتیم تلکابین. خوش گذشت بد نبود نوید همش برام اس ام اس ی داد که کارت دارم می خوام  بزنگم من می گفتم نه نمی تونم صحبت کنم بعد زنگ زد به دامادم که اقا من میخوام شام بدم به شما. اونا هم بدشون  نیومد رفتیم ساندویچی ساندویچ خوردیم بعد رفتیم بابلسر پارکینگ 3. دور زدیم بعد اومدیم خونه و توراه ماشین  نوید بودیم من وخواهرم . دامادم با یه خواهرم دیگه تو ماشین خودشون بودن اولین بار اهنگ پارمیدا تو ماشینه  اون گوش کردم اوهههههههههههههههههههه یادش به خیر. صبح دیدم اس ام اس دارم وا کردم گوشیمو دیدم خودشه  میگه حتما خانواده رو راضی کن ما بیایم خواستگاری من گیج شده بودم من که روم نمی شد اعصابم به هم ریخت گفتم صبرکن گفت  این موضوع که صبر کن گفته تا اخرین لحظه عمرم صبر می کنم فقط می خوام مطمئن بشم ما  واسه همیم (الان که دارم اینو می نویسم چشام از اشک پره) من گفتم بیا بی خیال شیم یه لحظه مغزم هنگ کرد  نمی دونستم چی می گم اون گفت تو اگه عشق " تو قلبت باشه کسی نمی تونه مانع توبشه.  خلاصه خیلی اصرار کرد گفت الهام من اونی می شم تو بخوای دیوونتم دارم داغون می شم من چیزی نگفتم تا غروب که من تو اتاق بودم دیدم خواهرم میگه نوید اومد پیشه مصطفی(داماد دومیمه اونم پسرداییه دوستشه) نوید گفته الهام همه چی رو تموم کرد دیگه نفهمیدم چی میگه  سرم میچرخید بغض زد گلمو گرفت قلبم تندتند  میزد خدایا چی میگه من که............................ دیگه روم نمی شد سوال کنم دیگه چی گفت. اون روز مرخصی  بود 10روز دیگه اموزشی سربازیش تموم میشد فردا قرار بود بره.دیگه خونه خلوت بود مامانم که با داداشم مشهد  بود خواهرام که خونه ی خودشون بودن.فقط منو  بابام بودیم رفتم تو اتاق در و بستم فقط گریه کردم نفسم نمی اومد قلبم داشت از حلقم می اومد بیرون چشام قرمز و ابی شده بود اصلا داشتم کور می شدم.  خدایا چی شد......................................................................................................................... حالا همه تقصیر خدا بود ما عادت کردیم اشتباه کنیم بعد بگیم خدایا چرا؟ چرا من؟   اصلا چی شد یهویی.. تا صبح نخوابیدم. منتظر بودم بگه بی وفایی بی معرفتی اما هیچ نگفت........................................ رفت منم بعد53 روز چشم انتظار یک زنگ تلفن هستم یا شاید................................................. 

?الهه عشق | در 1387/5/13 ساعت 04:13 | پیوند | [ 1 ] نظر | ارسال نظر
اولین روز

سلام 

این وبلاگ فقط جهت در و دل ساخته شده اگه نظراتونو بدید خوشحال میشمsmilie

 


?الهه عشق | در 1387/5/13 ساعت 04:02 | پیوند | [ 2 ] نظر | ارسال نظر